باز کجای قصه ی خواب گرفته نور مهتاب هست
شبی شعری که میبرد غمهای زمین را
روی تقاطع فکر رسالت چگونه زیستن بود
و در بلوار اندیشه مردی تبر میزد درختان فکر را
شعری برایت گفته ام نامه رسان نیاورد
کجای واژه اشکم خنده دار بود برای شعرم شمعی روشن کن
حسام الدین شفیعیان
باران که میبارد رنگین کمان درون نهفته از پیدا رخ مینماید
باران قصیده ای لا به لای پنهان در برون زابر آمدن
حالا میان این همه رنگین کمان قصه ای دوباره طلوع در بهاران
و شکوفه ها درون آن بال میگیرند و پروانه ها هم رقص ستاره های آسمان
ستاره برای گل و گل برای ستاره ها خورشید درون عمق لایه های درون گل کرده
شعری که میبرد تمام زخم های مرحم نشده از درون قافیه های ترک خورده
مردی که قاصدکی شد درون باران و پی طلوع چه بود
شکوه این مصرع یا تکان این جمله یا بین پلی برای خورشید
کمی بوته زار کمی گندمزار کمی قاصدک کمی قاصد از خبری درون قصه
حال برای کدامین وزن شعر شکسته مرحم شاعری خسته
سبزه زار دشت همه زمین همه طلوع همه
حسام الدین شفیعیان
صدای فانوس شبی می امد
در پس نقطه تاریک کمی نور میشد
زنوری که دل شب زشب پر میشد
خط بطلان دقایق زتاریخ میداشت
این غزل بود یا که در مثنوی شعر گم میشد
شاعری پر بگرفتو کمی شعر میشد
بر در دفتر عشق زنو نو میشد
این زبیتی که قلم نوبر داشت
قرمزی داخل واژه کمی گم میشد
کال خط برگرفت در درون قرمزی سرخ میشد
سرخ زدانه زقلم دانه دانه باران
دانه های ریز یاقوت زپیچک نو ترین شعر مرا باران زد
در چتر باران در برف سرما شب شعری درون خود نو میشد
این که در دایره چرخ زمین گردشهاست
جاذبه فتادن سیب نبود شعر بود که سیبی زدرون نو میشد
آدمک بند حقایق زقلم مزرعه ی حاصلخیز
شب درون دل غربت ز درون پر میشد
این درون غربت تنهایی انسانها هست
هر کسی در درونش زخودش گم میشد
شاعر-حسام الدین شفیعیان
قایق ها در مسیر تندباد زندگی
روی موج های متلاطم بر کارناوال زندگی
شوریدگی های زندگی
طرح پنچره ای باران زده بر زندگی
Hesamshafieian
تنور سرد نانوایی
تاریکی ممتد نان بر آهن
قصه زنگ زدگی قرن
فصل تولد نویی از چراغ بنفش بر شهر
...
سوت میزند قطار
جایی در دل ریل آهن زده
شهر غبار انگیز دود گرفته زندگی شهری
اتاقک های روشن و خاموش
شعر شب های ماه و آدمک ها
حسام الدین شفیعیان